سلام به کالو ، سلام به اهالی روستایی دور افتاده که روی نقشه هستند ولی انگار که نیستند . سلام به بچه های مدرسه شهید رجایی که حالا به عنوان کم جمعیت ترین مدرسه ایران و جهان شهرت یافته نگاه هایی از سراسر دنیا به آنهاست . سلام به عبدالمحمد شعرانی که حالا به عنوان سرباز معام جنوبی شناخته شده است . سلام به دیر تش باد (آتش باد) http://dayyertashbad.blogfa.com/ سلام به دانش آموزانی که پای تخته سیاه کوچکشان به جای ما حساب پس میدهند.
سرباز معلم جنوبی از سربازیش به ما می گویدروزهايي که نه رنگ فشنگ ديده است و نه رنگ پوتين.میگفت به یکی از آرزوهایش رسیده است ،آرزویش را از او پرسیدیم گفت : یادم می آید سال اول دبیرستان موقعی که انتخاب رشته میکنند و راجع به آیندشان تصمیم میگیرند ،معلم برنامه ریزی از من پرسید دلت می خواهد چه کاره شوی و من گفتم :معلم دور افتاده ترین روستا.فکر نمی کرد اینقدر زود به آرزویش برسد ، آرزویی که حالا همه دوست دارند جای او باشند ،معلم کوچکترین مدرسه جهان.
او درباره ايده وبلاگ نويسي مي گويد: از طريق اينترنت با افراد مختلف از جمله بخشدار دير در ارتباط بودم. وقتي هم وبلاگ ديگران را مي خواندم، متوجه مي شدم، اغلب مسايل شخصي و غمگين را مي نويسند. اما من مي خواستم واقعيتها را ساده بنويسم. بنابراين وقتي گزارشم درباره مدرسه مان نوشته شد مورد استقبال بازديد كنندگان قرار گرفت. طوري كه بسياري از آنها مرا تشويق كردند.همچنين گزارشهايي درباره مدرسه كوچك ما که توسط دوست خوبم کامران نجف زاده در رسانه ها نظير تلويزيون ارايه شد و خوشحالم که قرار است فیلم )جهانی به وسعت ۴ نفر به دست هم استانی های خودم ساخته شود .
حتی این وبلاگ مورد توجه ایرانیان خارج از کشور هم قرار گرفته و برای دانش آموزان کوچکترین مدرسه جهان هدیه های پستی میفرستند.از الزا وداستان فرستادن شکلات از امریکا گفت.
او برای ما از روستای کالو گفت:
با اينكه روستاي جمالآباد يك روستاي كوچك و جمعوجور و 7 خانوار بيشتر در آن سكنه ندارد و صاحب كوچكترين مدرسه است اما مردم بافرهنگي دارد.
بيشتر آنها براي خانههاشان رايانه قسطي خريدهاند؛ و براي بچههاي كلاسهم رايانه گذاشتهام، يكي دو ساعت اضافه نگهشان ميدارم و باهاشان كامپيوتر كار ميكنم.
استعدادشان خوب است. جالب است بدانيد مدرسه ما رايانه هم دارد. اينكه چطور توانستيم براي مدرسه به اين كوچكي رايانه بگيريم، خودش ماجراي شنيدنياي دارد؛ اول مهر آقاي عابدي- رئيس آموزش و پرورش منطقه- براي بازديد از مدرسه كوچك ما آمد.
از بچهها خواست آرزوهايشان را نقاشي بكنند. بچهها همگي اين كار را كردند. بعد، از بچهها پرسيد چه ميخواهند؟ حسين- مبصر كلاس- گفت: كامپيوتر ميخواهيم.
آقاي عابدي بچهها را خيلي دوست دارد؛ به محض اينكه به دفتر كارش برگشت، كامپيوتر خودش را از دفتر كارش برداشت و براي ما فرستاد. بعدها كه براي ديدنش به دفتر كارش رفتم، ديدم به جاي رايانه نقاشيهاي بچهها را گذاشته و نگاه ميكند.
گفت اينطوري آرزوهاي بچهها را فراموش نميكنم.
من ،حسین ،حمیده ، مهدی ، پریسا ومعلم شان روي تپه ماسه يي کنار دريا که يک طرف تا چشم کار مي کند درياست و اين طرف هم نخلستان خلوتي که نخل هايش به دليل کم آبي لاغر و نحيف قد برافراشته اند نشسته بودیم.
هر سوالي که مي پرسیدم در گوشي حرف مي زنند و ريزريز مي خندیدند. از محمد در مورد ساعت کلاسي مي پرسم و او مي گويد؛ «درس اول از مهدي شروع مي شود چون کلاس اولي است و کم حوصله. درسش حدود 20 تا 25 دقيقه طول مي کشد. بعد نوبت پريسا که کلاس دوم است مي شود. بعد از پريسا، حسين که حسابي حوصله اش سر رفته است کلاسش شروع مي شود و در آخر هم نوبت به حميده مي رسد. اما کلاس هاي نقاشي، ورزش و انشا را با هم برگزار مي کنم.خورشيد درست وسط آسمان مي درخشد و هوا رو به گرمي مي رود. در بوشهر روز هاي آخر فروردين روزهاي خداحافظي با هواي خنک است و بايد خود را براي تابستاني گرم و پر از «تش باد» (آتش باد) آماده کرد.
در مورد ساخت فیلم با هم صحبت کردیم وقرار شد که شنبه هفته آینده دوباره برگردیم حسین دوست داشت دستیار من در ساخت فیلم باشد . دیگر موقع رفتن بود .
خداحافظی همراه بود با شوق برگشتن دوباره .

















April, 20, 2008 10:57 AM